تبلیغات
Fight With Solitude - سیبــــــــــــــــــ..
Fight With Solitude
نمی بازم ... نه به دنیــــــــــــــــــا... نه دنیــــــــــــــــــا را
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM             طراح قالب
Ali Mahshid Mahshid Ali Ali
درباره وبلاگ


♥♥ ♥ ♥ ♥ ♥♥ ♥♥♥ ♥♥ ♥ ♥ ♥ ♥♥
*************************
خسته از تنهایی و خانه ام دلتنگی است
نامه ی خط خورده ام بی هوا بارانی است

*************************
اینجا می تونیم همیشه با هم باشیم...(FAM)

*************************
شعرا و دل نوشته هام رو توی وبلاگ زیر دنبال کنید:

DarkLight.Mihanblog.com

*************************
اینم آیدی لنزور منه: Stuck.DarkLight

*************************
♥♥ ♥ ♥ ♥ ♥♥ ♥♥♥ ♥♥ ♥ ♥ ♥ ♥♥

tnx alot

مدیر وبلاگ : Mahshid
به وبلاگ شخصی من سر بزنید - دل نوشته های من

apple


حمید مصدق:

تو به من خندیدی و نمی دانستی، من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم.

باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید.

غضب آلود به من کرد نگاه، سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

وتو رفتتی وهنوز، سالهاست که در گوش من آرام آرام، خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق دراین پندارم

که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت.


 

پاسخ فروغ فرخزاد:

من به تو خندیدم، چون که می دانستم ، تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه ی همسایه پدر پیر من است.

من به تو خندیدم تا که با خنده ی خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم.

بغض چشمان تو لیک، لرزه انداخت به دستان من و سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت برو، چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه ی تلخ تو را

و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام،

حیرت و بغض توتکرار کنان می دهد آزارم

ومن اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر باغچه ی خانه ی ما سیب نداشت.

 

پاسخ جواد نوروزی:

دخترک خندید و پسرک ماتش برد! که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده

باغبان از پی او تند دوید، به خیالش می خواست حرمت باغچه و دختر کمسالش را از پسر پس گیرد!

غضب آلود به او غیظی کرد، این وسط من بودم، سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم

من که پیغمبر عشقی معصوم،بین دستان پراز دلهره ی یک عاشق و لب و دندان تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم

و به خاک افتادم چو رسولی ناکام.

هر دو را بغض ربود 

دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:

"او یقینا پی معشوق خودش می آید"

پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:

"مطمئنا که پشیمان شده برمی گردد"

سالهاست که پوسیده ام آرام آرام،

عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز

جسم من تجزیه شد ساده ولی ذراتم،

همه اندیشه کنان غرق در این پندارم،

این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت!





نوع مطلب : شعرها، 
برچسب ها : حمید مصدق، فروغ فرخزاد، جواد نوروزی،
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 1393/08/26
پنجشنبه 1393/10/18 08:07 ب.ظ
خیلی قشنگ بود مرسی
Mahshid :خواهش میکنم
چهارشنبه 1393/08/28 10:31 ب.ظ
عاشق این شعرم
Mahshid :می توو
دوشنبه 1393/08/26 10:19 ق.ظ
سلام خوبی . وبلاگ تحسین بر انگیزی دارین . امیدوارم همیشه موفق باشی . لطفا به منم سر بزن . خوشحال میشم تبادل لینک کنیم
Mahshid :سلام
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





پیوند روزانه
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید